مویه در بقیع
1.کاروان به آستانه مدینه رسیده است؛ شتران محزون و غم آهنگ گام برمی دارند.با هر گام, داغ تازه می شود؛ زخم می شکفد, آه فواره می زند و قافله ی دیروز, بی کاروان سالار, بی سردار, با خاکستر یادهای شعله ور پس از چهل منزل سوگ و درد و داغ, به شهریادها و خاطره ها می رسد. به اشارت امام سجاد(ع) بشیر پیشتر می رود تا اندوه تلخ غارت بهار را در کنار روضه رسول خدا(ص) مرثیه کند.
ای اهل مدینه در مدینه نمانید که مدینه بی حسین, شوکت و شکوه و صفا ندارد. چشم ها را بگشایید و چشمه ساران اشک جاری کنید.
2.دستانی توانا و قامتی رشید, دستی کودکی آراسته و زیبا در دست, با دیگر دست صفوف مردم را می شکافد.پیش می آید و پیش می آید. مقابل بشیر می ایستد. نگاه بشیر از اشک متلاطم است.اندوه در خطوط چهره اش تموج دارد. سر فرومی افکند و به سر انگشت جاده ی را نشان می دهد که سجاد(ع) و زینب مسافر آن هستند.
3.قامت بلند زن خم می شود.می افتد و بر می خیزد.کودک نیز به سمت صحرا می دود. در پی او همه شیون کنان می دوند. به زینب می رسد. قامت خمیده, تکیده, شکسته, سایه ی از دیروز, باچهل منزل بغض ناشکفته در گلو, در آغوش ام البنین بی قرار می شود.
ـ عزیزم دخترم زینب, نشناختمت. سفر به دو فصل نرسیده است. از دیروز مدینه تا امروز دو فصل, هجران تو را شکستم و تاب آوردم.
زینب با من بگو قصه ی رفتن را, آمدن را, چه زخم های بر دستهایت نشسته است! امتداد کبودای دست هایت به کجا می رسد؟ به بازوانت؟ به شانه هایت؟ مثل کبودای بازوان مادرت زهراست...؟
4.دخترم زینب! عبیدالله را آورده ام؛ به پیشواز بابایش عباس. می بینی چشم های معصوم او چگونه در جستجوی پدر می چرخد؟ زینب عزیزم, فرزندانم کجایند؟ عبدالله کجاست؟ جعفر کجاست؟ عثمان کجاست؟ عباسم چه شد؟ زینب زانو زد. دوباره شکست. دست بر پهلو گرفت. آه کشید.گداخت. سوخت. نشست. چنگ در خاک زد. سر به زانو گرفت و انفجار گریه صحرا را پر کرد. دمی برخاست. دست بر سر عبیدالله کشید. چشمانش را بوسید. در آغوشش گرفت. شانه هایش می لرزید. دست ام البنین را فشرد. با آه و اندوه و سوز گفت:
ـ مادرم ام البنین برویم, در بقیع قصه برادرم عباس را خواهم گفت.
5.ام البنین عبیدالله را بر شانه گرفت. زینب ضجه زد. سکینه آه کشید.یاد لحظه ی افتاد که ام البنین عبیدالله را برشانه گرفته بود تا به لبهای عباس برساند و پدر فرزند را در آخرین لحظه, به آخرین بوسه وداع بنوازد.
به بقیع رسید. نشست, شکست. آن قامت رشید, کم کم افول کرد. گداخته تراز شمع آب شد و شعله ور تر از خیمه ها خاکستر.
ـ عزیزم زینب! از کربلا بگو, از عباس, نه نه از عباس نگو.ا زجعفر و عبدالله و عثمان نگو از حسین بگو. از حسین, از حسین...
6.نبودی مادر. ایستاده بودم بر تل زینبیه. تماشاگر میدانی که که پاره پاره ی ستارگانش ظلمت زمین را می شکست. لاله لاله می کشفت. خورشید خورشید از مطلع خاک می دمید. حسین مانده بود و عباس. خورشید بود و مهتاب. تشنه کامان حرم بی تاب بودند و دشمنان بی تاب تر؛ بی تاب قساوت و جنایت.
ام البنین مادرم! کودکان آب آب نمی گفتند. تمنای عمو بود و سرزنش مدام که ای کاش آب نمی گفتیم.یک جرعه نگاه عمو کافی بود. تا همه عطش ها را بشکند. همه تشنه کامی ها را پاسخ باشد. ساقی در کنار علقمه, سر بر زانوی مادرم زهرا(س) داشت. دستهایش به تیر نیرنگ و غدر جدا شد. مشک در آغوشش, مثل فواره خون عباس بر خاک چکید. تیر در چشم و عمود بر سر, حسین(ع) را فریاد زد.
7. مادر, تاب نمی آورم گفتن را.
پس از عباس, هلهله دشمن بود و اندوه بی کسی حسین و حرم. من شهادت حسین را پیش از شهادت دیدم. عباس نقطه پایان کربلا بود. پایان حسین, پایان من و پایان سوسوی امیدی که خیمه ها را به ضیافت آرامش و سکون می برد.
خوب شد نبودی مادر تا چشمهای مهتابت را دوچشمه ی خون نبینی. تا دستهای افتاده بر خاک را نظاره نکنی. خوب شد نبودی ...
8.بقیع در خود شکست.خاک بر فرق ها می نشست. شیون بر می خاست. زینب شانه های ام البنین را می نواخت. ام کلثوم دستش را گرفت. عاتکه, صفیه, سکینه, ام هانی, رمله, و اسما یاریش کردند تا برخیزد. صدای شیون ها آرام شد. همه مبهوت در جستجوی مرثیه خوان بودند. زینب برخاست؛ با صدای گم شده در گریه فریاد زد:« صدای مادرم زهراست؛ گریه ی او آشناست» و دیگر بار بقیع آتش گرفت. ام البنین بر خاک افتاد. صدای در گوشش پیچید: السلام علی ولدی العباس.این صدا برای هیچ کس به اندازه زینب آشنا نبود.
خلاصه شده از کتاب سیب و عطش, محمدرضا سنگری.
فرارسیدن اربعین شهیدان کربلا و قیام مقدس عاشورا بر تمامی عاشقان و دلدادگان نهضت حسینی و بر شما دوستان تسلیت باد!

یک جهان اعجاز دارد بامیان